قول میدی اون دنیا با من باشی؟.....

هروقت که بارون میزنه تورو کنار میبینم.......حس میکنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم

امتحانمو افتادم....

شاید ندونید چرا ولی باید با همه آرزوهام خداحافظی کنم...هرچقد تلاش کردم کمتر موفق شدم و اخرین شانسمم از دست دادم.........

ارشد پرید....

کارم پرید....

3سال از زندگیم پرید....

شدم یه ادم با مدرک کارشناسی که شده25 سالش و خدمت سربازیم نرفته ...یعنی 3 سال از زندگیم رفت....یعنی آیندم رفت...نمیدونم چطور قضیه رو  به خانوادم بگم....

دارم میمیرم....خدایا چرا این کارو با من میکنی؟خوب از اول اگه قبول نمیشدم که بهتر بود میرفتم سربازیمو میومدم و دنبال کار میگشتم.........نمیدونم گیج گیج شدم....کلی خوندم اینسری و لی نمیدونم چرا افتضاح شد.... واین یعنی

خداحافظ روزای قشنگم...

خداحافظ آرزوهام....

خداحافظ زندگیم....

خداحافظ عشقم....

خداحافظ وبلاگم......

و سلام ای زندگیه سخته ملال آوره  بی هدف......

اگر زمانی رسید که حرفایی که یه زمون از نظر طرفت قشنگ بوده و نشانه دوست داشتن بوده تبدیل میشه به گیر دادن و هروقت حرف میزنی با یه جمله تمومش کن آواری رو روسرت خراب میکنه....یا وقتی زمانی رسید که وقتش برای با تو بودن کم شد به بهونه های مختلف....یا وقتی داری صحبت میکنی حواسش جای دیگست....یا وقتی دوست داشتن کسی دیگه دوست داشتن شمارا به حاشیه برد ......یا وقتی مزحکه دوستات و دوستاش شدین...وقتی احساس کردین با دیگران بیشتر خوشه دیگه خودت بزار برو نزار شخصیتت بیشتر خورد شه... حالم از خودم بهم میخوره

:(


فکر نکن دیگه تو دلم نسبت بهت عشقی نیست........بخدا جواب دوست دارم مرسی نیست....

+امسالم مثل سالای قبل کسی رو ندارم ولنتاینو بهش تبریک بگم...نه اینکه نباشه هست ولی احتمالا  مال کسی دیگست و اون بهش تبریک میگه

+شاید بیای و ببینی وبلاگمو...ولنتاین مبارک عزیزم

+دیگه خسته شدم از نداشتنت..از استرس ندیدنت...از مال کسی شدنت...از اینکه انقدر گفتم کاش شرایطم جور  شه...میترسم وقتی جور شه که تو نباشی :(

امروز دقیقا 27 ماه از اخرین حرفمون که در قالب یک اس ام اس زده شد میگذره.....2سال و 3ماه....

1392/07/03 تا 1394/10/03

اخرین خبری که ازت داشتم 27 اردیبهشت 92 خواهرت بهم داد که تو تصمیمتو گرفتی و انتخابتو کردی و همین روزاست که قبول کنی رسمی بشین......تو تاریخ 1393/09/10  وقتی حرف از تو افتاد الهه و و سهیل گفتن که دیگه باید کامل فراموشت کنم وقتی ازشون  پرسیدم چرا  گفتن عکستو با نامزدت دیدن.....

نمیدونم الهه قصد داشت ارومم کنه یا اذیتم کنه ولی گفت ظاهرا خیلی خوشبختی و همش درحال گشتو گزار تو شهرای مختلفین و عکس میندازین باهم....بهم گفت توکه نمیتونستی این امکاناتو فراهم کنی براش همونجور که همسرش سهیل نتونسته برای اون فراهم کنه....خیلی بغض کردم ولی شاید راست میگفت شایدم نه..آخه اوناهم منو خوب نشناختن چون منم عاشق بیرون رفتن و تفریح با تو بودم.......بگذریم....

بااین که خیلی دوست داشتم دوباره عکستو ببینم ولی جرات نکردم باهم ببینمتون......نمیدونم الان درچه  حالی ولی احتمالا تاالان بچه دارم شدین......

+راستی فکر نکن نفهمیدم که اونروز پسر عموت بود زنگ زد بهم.نمیدونم چی فکر کردی که این کارو کردی ولی اگه به خودم میگفتی یه نفر دیگه اومده تو زندگیت زنگ نمیزدم بهت.....هیچوقت نتونستی جنس دوست داشتن منو بفهمی....جنس دوست داشتن من یعنی اینکه بعداز 27 ماه هنوز برات مینویسم....بعداز فرازو نشیب های زیاد تو زندگیم هنوزم بهت فکر میکنم و غصه میخورم بخاطر ارزوهایی که نشد محقق بشه....جنس دوست داشتن من یعنی ادمای زیادی بیان تو زندگیت ولی نتونی باهاشون ارتباط برقرار کنی....یعنی یه خلا و یه حفره همیشگی تو قلبت....

+یادته گفتم یکم صبر کن؟همه چیز درست میشه؟الان هم کار میکنم هم تدریس تو دانشگاه هم سربازیم تموم شد...چقدر شرایطم نسبت به دوسال و نیم  قبل عوض شده بعضی وقتا خودمم باورم نمیشه.....الان همه چیز هست کار هست حقوق هست ماشین هست  ولی تو نیستی.....ولی توووو نیستی ....دلتنگی مثل خاکستر میمونه فکر میکنی دیگه تموم شده اما یهو کل وجودتو اتیش میزنه...

+راستی تولدتم مبارک

 

 

 

هیچ چیز مثل قبل نمیشه 

دیگه نمیتوم واقعا عاشق کسی بشم

حدود 45 روز پیش یکی اومده با اسمی که تو واسه خودت انخاب کرده بودی کامنت گذاشته برام. نمیدونم این یه شوخیه کثیفه یا واقعیه یا دارم خواب میبینیم.درحالی که من خودم یکساله سر نزدم به وبلاگم تو اومدی.یعنی تو هنوز منو یادته یعنی وبلاگمو یادته. میدونم کارم گناهه ولی من هنوز عاشقتم.خیلی خوشحالم که توهم هنوز فراموشم نکردی

 

امشب بعد از چند سال دوباره احساس کردم باید بنویسم . وقتی به نوشته های قبلیم نگاه میکردم احساس ,میکردم یه نوجوان شهرستانی که دلش پاکو بی الایشه اون متنارو نوشته .چقد ساده نوشتم .چقد دلم برای خودم سوخت. هرچند الانم همونم و خیلی فرق نکردم. بگذریم دلیل اینکه بازم به اینجا پناه اوردم خود لعنتیت هستی.  امشب یه عکسی ازت دیدم که تمام خاطراتمو مثل اوار دوباره روی سرم خراب کرد. تمام اون احساست توی عکس باید مال من میشد . من باید جای اون بودم و دستت باید دور گردن من میبود.  اشتباه من کجا بود منکه تو این شش هفت سال که نیستی هنوزم قشنگترین رویام داشتنه توئه چرا باید پیشم نباشی.  لعنت به نداری اونوقتی که این شغل و درامد لعنتیو میخواستم نبود . الان هست ولی تو نیستی . من خودمو نمیبخشم تو به من گفتی اینده ای خوب در انتظارته منه احمق گفتم نه باید همه چی اماده بسه پا پیش بزارم . من احمق حقمه که الان حسرت نداشتنتو بخورم. حتی الان که اومدم متفاوت بنویسم ولی نشد . نتونستم . هیچوقت نمیتونم بزرگ بشم.